داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)
گونتر گراس
در گفتگویی با
الیزابت گافنی و جان سایمون

- خوانندگان انگلیسیزبان، وقتی کتابهای شما را به انگلیسی میخوانند، تا چه حد از اصل و اساس آنها را از دست میدهند؟
گراس : جواب دادن به این پرسش برای من خیلی دشوار است. من انگلیسیخوان نیستم. اما همواره سعی میکنم به مترجمهایم کمک کنم. وقتی که با ناشر آلمانی داشتم سر متن ُسفرهماهی کار میکردم، درخواست کردم یک قرارداد تازه فراهم کنند. این قرارداد تازه شامل مادهای است دال بر اینکه وقتی متنی را تمام کردم و مترجمهایم آن را مطالعه کردند، ناشر بایستی جلسهای برای همۀ ما به خرج خودش برگذار کند. اولین بار برای سُفرهماهی چنین جلسهای برگذار شد، و بعد برای اجلاس تلگته و بعد برای ماده موش. به نظر من، این جلسهها بسیار ضروریاند. مترجمهایم اطلاعات گستردهای دربارۀ کتابهای من دارند و سؤالهای فوقالعادهای مطرح میکنند. کتابها را بهتر از من میشناسند. البته گاه نیز ممکن است ناخوشایند باشد، چون ایرادهایی را هم در کتابها پیدا میکنند و با من در میان میگذارند. مترجمهای اسپانیایی، فرانسوی و ایتالیایی در این جلسهها یادداشتهایشان را با هم مقایسه میکنند و دریافتهاند که همکاری آنها کمک بزرگی است برای برگردان درست و دقیق کتابها به هر یک از این زبانها. من البته ترجمههایی را ترجیح میدهم که موقع خواندنشان متوجه ترجمه بودنشان نشوم. در زبان آلمانی، ما خوشبختانه ترجمههای بسیار خوبی از ادبیات روسی داریم. ترجمههای تولستوی و داستایوسکی نقص ندارند؛ واقعاً میتوان گفت که جزئی از ادبیات آلمانیاند. ترجمۀ شکسپیر و نویسندگان رمانتیک پر از اشتباهاند. اما آنها هم فوقالعادهاند. ترجمههای تازهتر ِ این آثار، اشتباههای کمتری دارند، شاید هم بدون اشتباه باشند، اما نمیتوان آنها را با ترجمههای فریدریش فون اشلهگل و لودویگ تییک مقایسه کرد. یک اثر ادبی، خواه شعر و خواه رمان، نیازمند مترجمی است که بتواند اثر را در زبان خود باز آفریند. من همیشه سعی کردهام مترجمهایم را به این کار تشویق کنم.
- رمان شما که در آلمانی Die Rattin نام دارد، در زبان انگلیسی The Rat ترجمه شده است. آیا فکر میکنید در نتیجۀ این تغییر و تفاوت، و از دست رفتن مفهوم مؤنث بودن موش، ترجمۀ انگلیسی دچار نقیصهای شده است؟ عنوان The She Rat به گوش آمریکاییها خوش نمینشست، و Ratessa هم که اصلاً نمیتواند مطرح باشد. اشاره به موش مؤنث، مضمون بسیار جالبی است، حال آنکه کلمۀ فاقد جنسیت ِ Rat آن حیوانات کثیف و زشتی را به ذهن متبادر میکند که هر روز در تونلهای مترو میتوان دید.
گراس : چنین کلمهای در زبان آلمانی هم نبود. من آن را ساختم. من همیشه سعی میکنم مترجمهایم را تشویق به ابداع کنم. به آنها میگویم « اگر این کلمه در زبان شما نیست، ابداعش کنید.» در واقع کلمۀShe-Rat به گوش من خیلی هم خوش مینشیند.
- چرا اصلاً این موش در کتاب شما مؤنث است؟ دلیلش اروتیک است یا فمینیستی یا سیاسی؟
گراس : در سُفرهماهی مذکر است. اما هر چه سن و سالم بالاتر میرود، متوجه میشوم که دارم خودم را تسلیم زنها میکنم. این را نمیخواهم عوض کنم. خواه زن باشد و خواه موش مؤنث، مطرح نیست. ایدههای نو به ذهنم میرسد، میبیند که؟ مرا به وجد و رقص وا میدارند. و بعد کلمهها و داستانها را پیدا میکنم، و شروع میکنم به دروغ بافتن. دروغ بافتن خیلی مهم است. دروغ گفتن به یک مرد، هیچ معنی و مفهومی برای من ندارد، یعنی بنشینی روبروی یک مرد و به او دروغ بگویی؛ اما با یک زن، قضیه بکلی فرق میکند!
- خیلی از کتابهای شما، مثلاً مادهموش، سفرهماهی، از دفتر خاطرات یک حلزون یا سالهای سگی حول محور حیوانات میگردند. دلیل خاصی برای این مسئله وجود دارد؟
گراس : شاید. من همیشه حس میکنم که دربارۀ انسانها خیلی حرف میزنیم. این دنیا پر است از انسان، اما تعداد زیادی هم حیوان و پرنده و ماهی و حشره دور و بر ما هستند. آنها قبل از ما اینجا بودند و روزی هم که قرار باشد دیگر هیچ انسانی وجود نداشته باشد، آنها وجود خواهند داشت. فقط یک فرق است بین ما: ما در موزههایمان استخوانهای دایناسورها را داریم؛ یعنی آن حیوانات عظیمالجثهای که میلیونها سال روی کرۀ زمین میزیستند، و وقتی هم که مردند، خیلی تر و تمیز و پاکیزه مردند. نه زهری، نه چیزی. استخوانهایشان خیلی تمیز است. میتوانیم آنها را ببینیم. اما در مورد انسان، چنین نخواهد بود. وقتی که ما بمیریم، دنیا را زهر خواهد گرفت. ما باید بفهمیم که در این دنیا تنها نیستیم. کتاب مقدس آنجا که میگوید انسان سلطنت دارد بر ماهیان و پرندگان و احشام و خزندگان، درس بدی میدهد. ما کوشیدهایم زمین را به زیر سلطۀ خود در آوریم، و فاجعۀ کنونی، نتیجۀ این سلطهجویی است.
- از نقدهایی که بر کتابهایتان مینویسند، تا کنون چیزی آموختهاید؟
گراس : با اینکه دوست دارم خودم را شاگرد خوبی بپندارم، به نظر من، منتقدها معمولاً معلمهای خوبی نیستند. اما در یک دوره، که گاهی دلم هوایش را میکند، از منتقدها چیزهایی یاد گرفتم، و آن دورۀ گروه 47 بود. ما دستنوشتههایمان را بلند میخواندیم و دربارهشان بحث میکردیم. آنجا بود که یاد گرفتم بجای مباحثههای احساسی و "من اینطور خوش دارم" گفتن، چگونه میتوانم دربارۀ یک متن بحث کنم و نظر خودم را با دلایل متقن به بحث بگذارم. نقد به خودی خود بر زبان میآمد. نویسندهها دربارۀ صناعت نویسندگی بحث میکردند، و اینکه چطور باید کتابی را نوشت، و این جور مسائل. منتقدها هم البته انتظارات خود را داشتند در این باره که یک نویسنده چطور باید بنویسد. این آمیزۀ منتقدان و نویسندگان، رویهمرفته تجربۀ خوبی بود برای من؛ درس بسیار خوبی بود. در حقیقت، آن دوره برای ادبیات آلمانی پس از جنگ، بطور کلی اهمیت داشت. پس از جنگ، بخصوص در محافل ادبی، اغتشاش غریبی حاکم بود، زیرا نسلی که در سالهای جنگ به عرصه رسید – یعنی نسل من – یا کمسواد بود و یا بدسواد. زبان، سلامت خود را از دست داده بود. نویسندههای مهم مهاجرت کرده بودند. هیچکس انتظاری از ادبیات آلمانی نداشت. دیدارهای سالانۀ گروه 47 زمینهای برای ما فراهم کرد تا ادبیات آلمانی در بستر آن باز قد بر افرازد. بسیاری از نویسندگان آلمانی نسل من، مُهر گروه 47 را بر پیشانی دارند، هر چند که بعضیشان حاضر نیستند این را قبول کنند.
- نقدهای چاپشده چه تأثیری بر شما میگذارند؟ مثل نقدهایی که در مثلاً در مجلهها یا روزنامهها یا کتابها چاپ شدهاند؟
گراس : هیچ. اما از نویسندگان دیگر خیلی چیزها یاد گرفتهام. آلفرد دُبلین[i] چنان اثری بر من گذاشت که مقالهای دربارهاش نوشتم تحت عنوان "دربارۀ آموزگارم دُبلین". آدم میتواند بدون ترس از خطر تقلید از دُبلین، از او چیزها بیاموزد. او برای من خیلی مهمتر از توماس مان بود. رمانهای دُبلین فاقد آن تقارن و فرم کلاسیک رمانهای مان هستند، و بطور کلی او ریسکهای مهمتری میکرد. کتابهای او غنی، باز، و آکنده از ایده هستند. متأسفم که هم در آمریکا و هم در آلمان منحصراً بخاطر برلین، آلکساندر پلاتز شهرت دارد. اما من هنوز دارم یاد میگیرم، و بسیاری دیگر هم هستند که به من آموختهاند.
- نویسندگان آمریکایی چطور؟
گراس : ملویل همیشه نویسندۀ محبوب من بوده است. از خواندن آثار ویلیام فاکنر، تامس وولف و جان دوس پاسوس هم لذت بسیار بردهام. در آمریکای امروز، هیچکس نظیر دوس پاسوس وجود ندارد، با آن قلم پرتوانش در تصویر کردن تودهها. ادبیات آمریکا زمانی یک بُعد داستانی خیلی قوی داشت که امروزه جایش خالی است؛ امروزه خیلی روشنفکر زده شده است.
- دربارۀ روایت سینمایی طبل حلبی چه نظری دارید؟
گراس : به نظر من اشلوندورف فیلم خوبی ساخت، اما قالب ادبی کتاب را دنبال نکرد. شاید هم لازم بود، زیرا اگر قرار بود نقطه نظر اُسکار را دنبال کند – که داستان زندگیاش را با پریدن از زمانی به زمان دیگر تعریف میکند – فیلم بسیار پیچیده و بغرنجی به وجود میآمد. اشلوندورف یک قالب ساده را پی گرفت. او داستان را روی یک خط مشخص زمانی تعریف میکند. و البته چندین و چند بخش از کتاب را هم در فیلم نیاورده است. کاش بعضی از آنها را توی فیلم گذاشته بود. و جنبههایی از فیلم را من اصلاً دوست ندارم. صحنههای کوتاه توی کلیسای کاتولیک درست از کار در نیامده است، زیرا اشلوندورف چیزی از مذهب کاتولیک نمیداند. او یک آلمانی پروتستان است. و کلیسای کاتولیکِ توی فیلم، درست عین یک کلیسای پروتستان است که یک جایگاه اعتراف هم داشته باشد. اما این یک جزء خیلی کوچک است. رویهمرفته، و به همت پسر کوچولویی که نقش اسکار را بازی کرده است، به نظر من فیلم خوبی است.
- شما علاقۀ غریبی به صحنههای شنیع (گروتسک) دارید؛ مثلاً آن صحنۀ معروف بیرون لولیدن مارماهیها از توی کلۀ اسب در طبل حلبی. این پدیده از کجا سرچشمه میگیرد؟
گراس : از خود من. هیچ نمیفهمم این قسمت، که شش صفحه بیشتر نیست، چرا این همه آزارنده مینماید. یک تکه واقعیت وهمآلود است که من به همان نحو نوشتهام که سایر جزئیات را مینویسم. اما ظاهراً این تصویر، مرگ را به ذهن متبادر میکند و تا حدی هم ویژگیهای جنسی دارد که خیلیها را مشمئز کرده است.
- وحدت مجدد آلمان چه تأثیری بر حیات فرهنگی آلمان داشته است؟
گراس : هیچکس به هنرمندان و نویسندگان آلمانی که با این وحدت مجدد مخالف بودند گوش نداد. متأسفانه اکثر روشنفکران وارد بحث نشدند، که نمیدانم به دلیل تنبلی بود یا بیعلاقگی. پیشتر، صدراعظم سابق، ویلی برانت، اعلام کرده بود که قطار "وحدت آلمان" ایستگاه را ترک کرده است و دیگر هیچکس قادر به متوقف کردن آن نیست. شور و شوق بیپایه و اساس عامۀ مردم به اوج رسید. آن استعارۀ ابلهانه را حقیقت پنداشته بودند؛ واضح بود که کسی اهمیت نمیداد چه بلایی بر سر فرهنگ آلمان شرقی میآید. بگذریم از اقتصادشان. خیر، من هیچ مایل نیستم سوار قطاری بشوم که نه میتوان کنترلش کرد و نه در مقابل علائم اخطاری واکنش نشان میدهد. من همانجا روی سکوی ایستگاه ماندهام.
- در مقابل انتقادهای تندی که مطبوعات آلمان در مورد نظرات شما دربارۀ وحدت مجدد بر سرتان باریدهاند چه نظری دارید؟
گراس : آه، من به این چیزها عادت دارم! هیچ تأثیری بر مواضع من ندارد. "وحدت مجدد" به نحوی به مرحلۀ اجرا در آمد که بر خلاف قوانین ما است. وقتی که ایالتهای تجزیه شدۀ آلمان دوباره به هم پیوستند، بایستی قانون اساسی تازهای نوشته میشد. قانون اساسی متناسب با مسائل آلمان متحد. ما دارای قانون اساسی تازهای نشدیم. در عوض، همۀ ایالتهای آلمان شرقی به انضمام آلمان غربی در آمدند. آنهم با استفاده از یک کلاه شرعی، یعنی مادهای در قانون اساسی موجود که میگوید هر ایالت آلمانی حق پیوستن به آلمان غربی را دارد. این ماده همچنین به افراد دارای اصل و نسب آلمانی – مثلاً کسانی که از شرق میگریختند – حق تابعیت آلمان غربی را میداد. و این یک مشکل اساسی است، زیرا همه چیز آلمان شرقی که فاسد نبود، فقط دستگاه حکومتیشان فاسد بود. و حالا همۀ آنچه که متعلق به آلمان شرقی بود – منجمله مدرسهها، هنرها، و فرهنگشان – به دور ریخته میشوند. داغ ننگ بر همۀ آنها میخورد؛ این بخش از فرهنگ آلمانی به تمامی نابود خواهد شد.
- وحدت مجدد آلمان رویدادی تاریخی است که شما غالباً در کتابهایتان به آن میپردازید. هنگام نوشتن دربارۀ این گونه موقعیتها، آیا سعی میکنید یک روایت "حقیقی" تاریخی به دست بدهید؟ روایتهای داستانی ِ تاریخ، مانند داستانهای شما، آیا تاریخی را که ما در کتابهای تاریخ و روزنامهها میخوانیم تکمیل میکنند، و اگر بله، به چه نحو؟
گراس : تاریخ، چیزی است ورای اخبار. من بخصوص در دو کتاب اجلاس تلگته و سفرهماهی به مراحل رویدادهای تاریخی پرداختهام. موضوع داستان سفرهماهی، تحول تاریخی تغذیۀ بشر است. و این موضوعی است که چیز زیادی دربارهاش نوشته نشده است. ما معمولاً فقط چیزهایی را "تاریخ" میخوانیم که به جنگ و صلح و سرکوب سیاسی یا سیاست حزبی مربوط بشود. روند تغذیه و خوراک انسان، یک مسئلۀ اصلی و اساسی است، بخصوص در حال حاضر، که گرسنگی و انفجار جمعیت دست در دست هم در جهان سوم بیداد میکنند. به هر تقدیر، من مجبور بودم برای این تاریخ، سندسازی کنم، و تصمیم گرفتم به عنوان استعارۀ رهنمون، از یک قصۀ افسانهای استفاده کنم. افسانهها جوهرۀ تجربهها و رؤیاها و آرزوهای انسان و حس گمگشتگی ما در دنیا را به قالب میریزند تا حقیقت را بازگو کنند و از این رو، حقیقیتر از بسیاری از واقعیات هستند.
- شخصیتهای داستانهای شما چه؟
گراس : شخصیتهای ادبی و بخصوص قهرمان اصلی یک کتاب، آمیزهای هستند از بسیاری آدمها، ایدهها و تجربههای متفاوت. به عنوان داستاننویس، آدم بایستی شخصیتهایی را خلق کند؛ و ممکن است از بعضی از آنها خوشش بیاید و از بعضی بدش بیاید. اما فقط موقعی میتواند در این کار توفیق پیدا کند که بتواند به دنیای درون این آدمها پا بگذارد. اگر من نتوانم مخلوقهای خودم را از درون بشناسم، چیزی بیش از یک مشت پیکرۀ کاغذی نخواهند بود.
- آنها مدام در کتابهای مختلف دوباره ظاهر میشوند؛ مثلاً تولا، ایلزهبیل، اسکار، و مادر بزرگش آنا به خاطرم میآیند. مثل اینکه همۀ این شخصیتها متعلق به یک دنیای خیالی ِ بزرگتر هستند که تازه شروع کردهاید به سند پردازی دربارۀ آن در داستانهایتان. آیا به نظر شما آنها زندگی مستقلی دارند؟
گراس : هنگام شروع یک کتاب، طرحهایی از شخصیتهای مختلف آن میکشم. همراه با پیشرفت کارم روی کتاب، این شخصیتهای خیالی غالباً زندگی خودشان را پیش میگیرند. مثلاً در رمان مادهموش هیچ در نظر نداشتم آقای ماتزهرات (Matzerath ( را به صورت مرد شصت سالهای دوباره وارد صحنه کنم. اما او خودش را به من تحمیل کرد، و مدام خواست وارد داستان بشود. مرتب میگفت: « ببین آقا، من هنوز اینجا هستم؛ این داستان به من هم مربوط میشود » و میخواست هر طور شده وارد کتاب بشود. من غالباً دریافتهام که طی سالهای متمادی، این آدمهای ساخته و پرداختۀ خیال، شروع میکنند به طرح خواستهایی؛ یا از در تعارض در میآیند، و گاه حتی اجازه نمیدهند در داستانی از آنها استفاده کنم. به نویسندهها توصیه میکنم گاه و بیگاه به حرف این آدمها توجه کنند. البته آدم بایستی به حرف خودش هم توجه کند. این رابطه پس از مدتی به نوعی گفت و گو تبدیل میشود، و گاهی هم کلی بالا میگیرد. نوعی همکاری است.
- چرا شخصیت تولا پوکریفکه (Tulla Pokriefke ( در کانون بسیاری از کتابهای شما قرار دارد؟
گراس : شخصیت او بسیار مشکل و آکنده از تناقض است. موقع نوشتن آن کتابها سخت احساساتی شده بودم. نمیتوانم او را توصیف کنم. اگر میتوانستم، توصیفی در کار میبود. و من از توصیف بیزارم! من از شما میخواهم که خودتان تصویری رسم کنید بر مبنای دریافتهایتان. در آلمان، بچههای دبیرستانی به مدرسه میروند و دلشان میخواهد یک داستان خوب بخوانند، یا کتابی که یک زن سرخمو در آن باشد! اما خوب چنین اجازهای به آنها داده نمیشود. در عوض به آنها یاد میدهند که هر شعر و هر صفحه را تعبیر و تفسیر کنند، و کشف کنند که شاعر چه میخواسته بگوید. و این هیچ ربطی به هنر ندارد. میتوان یک جنبۀ فنی را توضیح داد و کارکرد آن را توصیف نمود، اما یک تصویر یا یک شعر یا یک داستان یا یک رمان، امکانات بسیاری دارد. هر خوانندهای شعری را که میخواند، دوباره میآفریند. به این دلیل است که از تعبیر و تفسیر و توصیف و توضیح بیزارم. با این حال، بسیار خوشحالم که هنوز نسبت به شخصیت تولا پوکریفکه چنین احساسی دارید.
- کتابهای شما غالباً از چندین دیدگاه تعریف میشوند. در طبل حلبی، اسکار هم به صورت اول شخص حرف میزند و هم به صورت سوم شخص. در سالهای سگی، راوی از دوم شخص به سوم شخص تبدیل میشود. و این رشته را میتوان ادامه داد. چگونه این تکنیک به شما کمک میکند تا جهانبینی خود را عرضه کنید؟
گراس : بایستی همواره در پی ابعاد تازه بود؛ مثلاً اسکار ماتزهرات که یک کوتوله است. حتی در سن بلوغ هم بچه است. قد و قوارۀ او و منفعل بودنش سبب میشوند که او تبدیل به موجودی بشود با ابعاد بسیار متفاوت. او توهماتی دربارۀ عظمت دارد، و به این دلیل است که گاهی به صورت سوم شخص دربارۀ خودش حرف میزند، درست عین بچهها. این جزیی است از خود بزرگبینی او. مثل شاهان که خودشان را "ما" خطاب میکنند، و مثل ژنرال دوگل که وقتی دربارهء خودش حرف میزد، میگفت «من، دوگل...» (moi, De Gaulle ( . اینها همه حالات گوناگون داستانگوییاند که فاصله ایجاد میکنند. در سالهای سگی سه پرسپکتیو وجود دارد، و نقش سگ در هر یک متفاوت است. سگ، یک نقطۀ انکسار است.
- طی سالهای فعالیت نویسندگیتان علقههایتان چه تغییری کردهاند و سبک شما چه تحولی پیدا کرده است؟
گراس : سه کتاب اول من، طبل حلبی، سالهای سگی و رمان کوتاه گربه و موش نمایندۀ یک دورهاند که دهۀ شصت باشد. این سه کتاب "تریلوژی دانتزیگ" را تشکیل میدهند، و تجربۀ جنگ دوم جهانی آلمان در کانون هر سه جای دارد. در آن دوره، بخصوص احساس میکردم چیزی وادارم میکند که در نوشتههایم به دوران حکومت حزب نازی بپردازم و در علتها و پیامدهای آن کنکاش کنم. چند سال بعد، از دفتر خاطرات یک حلزون را نوشتم که آن هم به جنگ میپردازد اما از نظر سبک و قالب نثر من، یک مقولۀ دیگر است. آکسیون در سه عصر متفاوت رخ میدهد: زمان گذشته (جنگ جهانی دوم )، زمان حال (1969 در آلمان، هنگامی که نوشتن کتاب را شروع کردم) و آینده (که فرزندانم نمایندهاش هستند). همۀ این دورههای زمانی در سر من و در کتاب، در هم آمیختهاند. به این نتیجه رسیده بودم که زمانهای فعلی به صورتی که در دبستان آموزش داده میشود – گذشته، حال و آینده – در زندگی واقعی به این سادگی هم نیست. هر بار که به آینده میاندیشم، دانش من از گذشته و حال نیز آنجاست و روی آنچه که من "آینده"اش میخوانم اثر میگذارد. و جملههایی که دیروز بر زبان آمدهاند، شایر واقعاً به گذشته نپیوسته باشند؛ شاید آنها آیندهای هم داشته باشند. ذهناً ما به ترتیب زمانی (کرونولوژی) محدود نیستیم؛ ما در آن واحد بر زمانهای بسیار گوناگون اشعار داریم، تو گویی یک "زمان واحد" بیشتر نیستند. در مقام نویسنده، من بایستی این درهمآمیختگی دورههای زمانی و زمانهای فعلی را درک کنم و قادر به ارائۀ آن باشم. این مضمونهای وابسته به زمان، رفته رفته اهمیت بیشتری در آثار من پیدا کردهاند. سرشماری از یک زمان تازه و در واقع مندرآوردی نقل میشود که من اسمش را گذاشتهام Vergegenkunft که آمیزهای است از کلمات گذشته، حال و آینده. در زبان آلمانی میتوان کلمات را با هم ترکیب کرد و واژههای مرکب ساخت. در این کلمۀ تازه، Ver از Vergangenheit میآید که یعنی گذشته. بعد gegen از Gegenwart است به معنی حال، و kunft از Zukunft است که یعنی آینده.
این زمان تازۀ ترکیبی در رمان سفرهماهی هم مرکزیت دارد. در آن کتاب، راوی طی زمان، بارها و بارها در جسم دیگری حلول میکند، و زندگینامههای کاملاً متفاوت او، پرسپکتیوهای تازهای فراهم میآورد، هر یک در "زمان حال ِ " خودش. برای نوشتن کتابی از پرسپکتیوهای برآمده از دورههای متفاوت، با نگاهی از زمان حال به گذشته و در رابطۀ مستقیم با زمان آینده، به نظرم آمد که نیازمند یک قالب جدید خواهم بود. اما رمان چنان قالب بازی است که دریافتم میتوان قالبها را با هم عوض کرد و در چارچوب آن از شعر به نثر رفت.
- در رمان از دفتر خاطرات یک حلزون شما جریانهای سیاسی معاصر را با روایت داستانی بلاهایی که در سالهای جنگ دوم جهانی بر سر یهودیان دانتزیگ آمد مخلوط میکنید. از ابتدا میدانستید که خطابهنویسی برای ویلی برانت و همکاری شما در مبارزۀ انتخاباتی او در 1969 ممکن است دستمایۀ کتابی بشود؟
گراس : اگر هم کتابی نوشته نمیشد، چارهای جز مشارکت در مبارزۀ انتخاباتی نداشتم؛ منی که در سال 1927 در آلمان به دنیا آمدهام، موقع شروع جنگ دوازده ساله بودم و هنگام پایان آن هفده ساله. ذهن من انبانی است از این گذشتۀ آلمان، و من تنها نیستم؛ نویسندگان دیگری هم هستند که همین احساس را دارند. اگر من یک نویسندۀ سوئدی یا سوئیسی بودم، ممکن بود کمی بیشتر بازیگوشی کنم، یا چند تا هم لطیفه بپرانم و این حرفها. اما اینطور نشد. با گذشتهای که من داشتهام، راه دیگری نبود. در دهههای پنجاه و شصت، دورۀ آدنائر، سیاستمدارها دوست نداشتند دربارۀ گذشته حرف بزنند. یا اگر هم حرف میزدند، وانمود میکردند که دورهای شیطانی بوده است در تاریخ ما؛ دورهای که شیاطین به مردم بیچاره و درماندۀ آلمان خیانت کردند. و معلوم است که دروغ میگفتند. مهم بود که روایت واقعی رویدادها به نسل جوانتر بازگو شود، و اینکه در روز روشن اتفاق افتاد، و آنهم به تأنی و با راه و روشی از پیش طرح شده. آن موقع، هر کسی میتوانست نگاه کند و ببیند چه اتفاقی دارد میافتد. یکی از بهترین دستاوردهای ما پس از چهل سال که از عمر جمهوری فدرال آلمان میگذرد این است که ما میتوانیم دربارۀ دوران نازی حرف بزنیم. و ادبیات پس از جنگ، نقش مهمی در این جریان داشته است.
- از دفتر خاطرات یک حلزون اینطور شروع میشود: «بچههای عزیز...» و این خطاب است به تمامی نسلی که پس از جنگ به عرصه رسید. اما نیز خطاب است به بچههای خود شما.
گراس : میخواستم علل قتل عام را توضیح بدهم. بچههای من، که پس از جنگ به دنیا آمدهاند، پدری داشتند که مدام در سفر بود تا دوشنبه صبح در یک میتینگ انتخاباتی نطق کند و این سفر تا شنبۀ بعد طول میکشید. میپرسیدند «چرا این کار را میکنی، چرا مدام از ما دور هستی؟» سعی من این بود که نه تنها به صورت شفاهی، بلکه در نوشتههایم نیز این علتها را روشن سازم. صدراعظم وقت، کورت گئورگ کیزینگر، در سالهای جنگ عضو حزب نازی بود. بنابراین من نه تنها برای به کرسی نشاندن یک صدراعظم جدید، بلکه علیه گذشتۀ نازی هم مبارزه میکردم. در کتابم نمیخواستم صرفاً به ارقام محض متوسل بشوم... «فلان تعداد یهودی کشته شدند». شش میلیون، یک رقم درکناشدنی است. من میخواستم کاری کنم که تأثیرش بیشتر فیزیکی باشد. بنابراین تصمیم گرفتم تاریخچۀ کنیسۀ دانتزیگ را در محور داستان قرار دهم که چند صد سالی در وسط آن شهر بر سر پا بود تا اینکه در جریان جنگ به دست نازیها – بخوان آلمانیها – با خاک یکسان شد. میخواستم حقیقت ماوقع را با دلیل و سند عرضه کنم. و در صفحۀ آخر کتاب، این رویداد را به زمان حال پیوند میدهم: چگونگی نوشتن خطابهای به مناسبت پانصدمین سالگرد تولد آلبرخت دورر را مینویسم. این فصل، غور و تفکری غمگنانه است دربارۀ یکی از حکاکیهای دورر به نام ملانکولیا وتأثیری که غم و اندوه (ملانکولی ) بر تاریخ بشر داشته است. من تصور میکنم که برخورد آلمانیها نسبت به کشتار یهودیان، بایستی به صورت غم و اندوهی به گسترۀ فرهنگ باشد. پشیمان و سوگوار، بایستی بینش و آگاهی کافی دربارۀ علل کشتار یهودیان بیابند، و آن را به صورت یک درس به زمانۀ ما منتقل کنند.
- در خیلی از کتابهای شما، تمرکز بر فلاکت و بدبختی در وضع جاری دنیا و دهشت و هراسی که در پیش است، مسئلۀ اصلی و کانونی است. آیا مقصود شما آن است که به خوانندگانتان درس بدهید، اخطار کنید یا به عملی بر انگیزید؟
گراس : خیلی ساده، نمیخواهم فریبشان بدهم. میخواهم وضعی را که در آن هستند به آنها نشان بدهم، یا وضعیتی را که باید برای خودشان بخواهند. مردم پریشان و دلشکستهاند، نه بخاطر آنکه وضع نابسامان است، بلکه به این دلیل که انسان قادر به تغییر دادن اوضاع است، اما دست به کاری نمیزند. از ما است که بر ما است. و ماییم که دربارۀ این مشکلات تصمیم میگیریم، و بر ما است که راه حلی برای آنها پیدا کنیم.
- شما هم در زمینۀ محیط زیست فعالیت دارید و هم در عرصۀ سیاست، و این فعالیتها را وارد آثارتان نیز کردهاید.
گراس : در چند سال گذشته، زیاد سفر کردهام، چه در آلمان و چه در کشورهای دیگر. دنیاهای در حال مرگ و مسموم را دیدهام و بر کاغذ رسم کردهام. کتابی از این طرحها چاپ کردهام به نام مرگ چوب دربارۀ یکی از این دنیاها، بر مرز بین جمهوری فدرال آلمان و آنچه که آن زمان هنوز جمهوری دموکراتیک آلمان نام داشت. آنجا، بسیار پیشتر از وحدت سیاسی، نوع دیگری از وحدت مجدد آلمان رخ داد در قالب جنگلهای در حال مرگ. این قضیه در مورد رشته کوههای مرز آلمان غربی و چکسلواکی هم صادق است. تو گویی قتل عامی صورت گرفته است. آنچه را که آنجا دیدم، طراحی کردم. تصویرها، عنوانهایی کوتاه و با معنی دارند که بیشتر تفسیر است تا توصیف، و مؤخرهای هم بر کتاب نوشتهام. در مورد چنین مضمونی، طراحی رسانهای است معادل نوشتن و شاید حتی قویتر از آن.
- به نظر شما، ادبیات قدرت کافی برای روشن نمودن واقعیات سیاسی یک عصر را دارد؟ شما اصولاً به این دلیل وارد سیاست شدید که به عنوان شهروند فکر کردید تأثیر بیشتری داشته باشد از نوشتن؟
مطالب مرتبط
* چهار شعر از اُسیپ ماندلشتام
* هزارپيشه
* دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»
* هنر زندگینگاری
* لارنس فرلینگتی، ملکالشعرای سان فرانسیسکو
* ناکامی در سفارش ترجمه
* یادی از منوچهر آتشی
* نامههای برشت
* گفتگویی با مانوئل پوییگ
* هنر ترجمه
* هنر ترجمه
* داستانی و غیر داستانی
* هنر ترجمه
* گفتگویی با مانوئل پوییگ
* دربارهی زیر و بمهای ترجمه
* دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
* دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
* دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
* دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
* دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956
ترکبک
آدرس ترکبک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/499